تبليغاتX
روزی، روزگاری ایران
خبری،فرهنگی،اجتماعی،هنری،رایانه،نرم افزار، آموزش

http://www.futureme.org

اگر می توانستید به آینده سفر کنید و به خودتان در آن زمان چیزی بگویید، چه می گفتید؟ اگر برایتان جالب است سایت "فیوچر می دات کام" را چک کنید.

جریان این سایت هم خیلی ساده است. فقط باید یه نامه به خودتان بنویسید، آدرس ایمیلتان را اضافه کنید و یک تاریخ برای پست کردن انتخاب کنید و بقیه اش را به "فیوچر می دات اورگ" بسپارید. یادتان باشد اگه نمی خواهید بقیه دنیا نامه شما را بخوانند، مهر "پرایوت" یا همان "محرمانه" روش بزنید.

برای دیدن نامه های دیگران روی لینک "ویو پابلیک اِنتریز" کلیک کنین و بین نامه های جدید و قدیمی بچرخین. اگر چه اونا اسم ندارن ولی نویسنده هاشون اونا رو روی مردم باز گذاشتن. این یه راه خیلی خوب برای دیدن فرهنگای مختلفه و اینکه ببینین چه چبزایی برای مردم اهمیت داره و چه چیزایی به خودشون در آینده میگن.

برگرفته از وب نورد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:38  توسط پیمان  | 

گنجور

http://ganjoor.net

در این سایت تقریباً آثار تمام شاعران کلاسیک فارسی‌ را می توان پیدا کرد و در میان آن به جستجو پرداخت. گنجور گنجینه اشعاری است که امکانات جست‌وجو و تحقیق متعددی را به صورت آنلاین فراهم می‌کند.

یکی از امکانات خوب این سایت، مشارکت کاربران در طبقه‌بندی اشعار است. در هر شعر امکان برچسب زدن موجود است و می‌توان با برچسب زدن موضوع آنها مثل عاشقانه، عرفانی، مدیحه، مرثیه یا ویژگی‌های متمایزشان مثل دو زبانه، دو قافیه، یا دو وزنی، به تدریج به طبقه‏بندی بهتر اشعار کمک کرد.

نتیجه کار در صفحه برچسب‌ها به نمایش در خواهد آمد و شما با کلیک کردن بر روی کلمات کلیدی، می‌توانید اشعار مرتبط با آن را فهرست کنید. با درج یک تکه کد می‌توان یک بیت یا رباعی تصادفی از مجموعه گنجور را در سایت یا وبلاگتان نمایش بدهید. بازدیدکنندگان سایتتان می‏توانند با کلیک روی نام شاعر در بلوک نمایش شعر، به متن کامل شعر دست پیدا کنند.

یک نکته جالب دیگر درباره این سایت این است که اگر روی کلمه ای دبل کلیک کنید، معنی آن کلمه در سایت لغتنامه دهخدا دیده خواهد شد.

برگرفته از وب نورد كليك بي بي سي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:14  توسط پیمان  | 

الگوي بافتني

http://www.garnstudio.com

در اين سايت الگوهای بافتنی موجود در آن به اندازه ای کامل است که هر فردی را به گذراندن طول زمستان در کنار بخاری و گذراندن وقت با بافتنی علاقمند می کند.

یکی از ویژگی‌های این سایت وجود بخش های مختلف برای کشورهای مختلف است و در هر بخش تعداد بافت‌هایی که آموزش داده می‌شود متفاوت است.

برای مثال اگر وارد بخش کانادایی-آمریکایی سایت بشوید، دسته‌بندی‌های مختلفی را بر اساس جنسیت افراد یا سن آنها یا حتی بافتنی برای موارد دیگر مانند عروسک و پرده و رومیزی را خواهید دید.

پس از آن کافی است روی هر بخش به طور جداگانه کلیک کنید تا ببینید چه بافت‌هایی در آن موجود است. هر مدل توسط یک عکس کوچک در صفحه معرفی شده که اگر ماوس را روی آن نگه دارید عکسی بزرگ‌تر را خواهید دید.

با کلیک بر روی پرچم زیر هر کدام از این عکس‌ها، دستور بافت آن ارائه خواهد شد؛ قدم و به قدم و با تصویر.

با این که به زبان فارسی نیست اما فهم مطالب درون سایت ساده است. اگر حوصله بافتن طرح مورد نظر خود را ندارید، امکان سفارش برای بعضی از کشورها هم وجود دارد.

برگرفته از وب نورد كليك بي بي سي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:6  توسط پیمان  | 

امامزاده هاي تهران بي شك جزو تاريخ اين شهر به حساب مي آيند. و بسياري از آنها قديمي ترين آثار اين شهر مي باشند. گرچه بازسازي شده اند اما هنوز مي توان نشانه هايي از گذشته را در آنها يافت.

واقعيت يا رويا ديدن امامزاده ها كه بسياري در مناطق خوش آب و هوا نيز مي باشند سواي منافع معنوي به تهرانشناسي شما هم كمك ميكند. پيشنهاد ميكنم هر هفته به يكي از آنها سر بزنيد.

خوش بگذرد.

امامزاده ابراهيم (ع) دربند:

بقعه امامزاده ابراهيم (ع) واقع در منطقه دربند تجريش که ار ييلاقات و تفريحگاه های شمال تهران به شمار می رود،در روستای ((پس قلعه در دامنه دره توچال قرار دارد)).

اين منطقه به علت داشتن يخچالهای طبيعی دارای آب و هوای خنک است و زائرين محترم علاوه بر کوهپيمايی در حال حاضر به وسيله تله کابين نيز به بقعه مزبور رفت و آمد می نمايند .نسب آن حضرت به امام حسن مجتبی (ع) می رسد.

آدرس: دربند تجريش- روستاي پس قلعه در دامنه دره توچال

آدرس و مشخصات ديگر امامزاده هاي تهران را در ادامه مطلب بخوانيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:1  توسط پیمان  | 

برگرفته از سايت: http://www.cinemaema.com
لاكردار، اگر بدوني هنوز چه‌قدر دوستت دارم
ما حسني‌نسب: چه خبر بي‌مزه‌اي... امروز صبح خيلي‌ها با تلفن و اس‌ام‌اس خبر رساندند كه حميد هامون مرده است. به همه‌شان جواب دادم كه اشتباه مي‌كنيد، شايد تا ته قصه را نديديد، مگر علي عابديني با تور ماهيگيري هامون را از دريا برنگرداند؟ و اين جادي سينما بود كه حتي مي‌توانست عزيز عزيزان‌مان را از دل درياي توقاني برگرداند. واقعيت اما انگار اين‌قدر دست‌و‌دل‌باز و سخاوتمند نيست. اين‌بار خسرو خوبان به دريا زد و برنگشت. به قول خودش در فيلم «پريم در جواب دليل مرگ برادرش گفت:«روحش اون‌قدر بزرگ شده بود كه جسمش توانايي نگهداري‌اش رو نداشت». خسروشكيبايي هم قطعاً همين‌طور بود.در طول اين سال‌ها سه بار فرصتي نصيبم شد تا با بازيگر بزرگ سرزمينم هم‌كلام شوم و گفت‌وگو كنم. هر سه شيرين و جذاب و دل‌پذير، جوري كه حتي يادآوري‌اش هم حالم را دگرگون مي‌كند... هر چه هست، هنوز هم تصور مي‌كنيم علي عابديني خسرو شكيبايي را از دريا برگردانده و بهترين شخصيت تاريخ سينماي ايران جايي گوشه و كنار اين شهر بزرگ حضور دارد. اگر هم نيست، در فيلم‌ها و نقش‌هايي كه بازي كرد، ماندگار شد و جاودانگي رازش را با او در ميان گذاشت.
اين گفت‌وگو به مناسبت برگزيده‌شدن شكيباي فقيد در نقش حميد هامون به عنوان بهترين شخصيت تاريخ سينماي ايران انجام شد. حس و حال گفت‌وگو و شيوه نقل خاطره‌هاي شكيبايي خاطرات عزيزم هستند و خواهند بود، گرچه حالا حتي با خواندن مقدمه‌اش هم بغضم مي‌تركد.

مقدمه: اين گفت‌وگويي است براي همه آن‌ها كه حميد هامون يك روزي در زندگي شان سرك كشيد، و ماندگار شد. همه آن‌هايي كه جمله‌هاي هامون ورد زبانشان شد و حركات و اداهايش را تمرين كردند، آن‌ها كه جلسه‌هاي هامون‌خواني داشتند و همه ديالوگ‌هاي فيلم را از حفظ بودند و برايشان افت داشت جمله‌اي را اشتباه نقل كنند، چون صداي فرياد بقيه درمي امد؛ يكي هامون مي شد يكي دبيري، آن‌وقت يك دور كه تمام شد دوباره از اول؛ حالا اون‌جا رو بريم كه مهشيد مي‌گه تو رو ديگه دوست ندارم ...( يادش به خير).
اين گفت‌وگويي است به حرمت همه آن دوستي هايي كه هامون باعثش بود، همه آن عشق‌هايي كه با ديالوگ‌هاي فيلم پيش رفت، و با ديالوگ‌هاي آن هم تمام شد، درحالي كه مانده بوديم كه چرا خراب شد؟ از كي؟ از كجا شروع شد؟ همه آن روزهايي كه سعي كرديم تكه‌هاي زندگيمان را كنار هم بگذاريم. اخر خودمان كه مي دانستيم لااقل نود درصدش از فرط عشق بود: پروردمت به ناز تا بنشينمت به پاي/ آخر چرا به خاك سيه مي نشانيم...
اين گفت وگو به عشق كساني انجام شده كه مي توانند با چشم بسته تمام فيلم را با جزئياتش مرور كنند، مثل خود حميد كه مي شمرد: يك دو سه چهار... دور بزن؛ پنج شش هفت هشت... دور بزن. براي نسلي كه غريبه ترينشان كافيست يك ضرب‌المثل هاموني بپراند تا صميمي شود و بتواند به آساني مخ طرفش را بزند، البته اگر او هم اين‌كاره باشد. براي آن‌هايي كه كافيست در اولين ديدارشان به هم بگويند «چه طوري جانور» تا بشوند دوست هاي ده ساله، و كتاب كه به هم مي دهند اين جمله را چاشني‌اش كنند كه «اگه مي‌خواي بسوزي اين رو بخون»؛ بعد گردنشان را يك وري كردند و خواندند «مرا تو بي سببي نيستي، براستي صلت كدام قصيده‌اي اي غزل... »
اما اين همه ماجرا نيست. اين گفت وگو درعين‌حال تصوير فوق‌العاده‌اي از داريوش مهرجويي هم هست كه بعضي شگردهايش را از زبان بازيگرش مي شنويم. چيزهايي كه شايد بايد از خود مهرجويي مي پرسيديم، اما در كارنامه‌اش آن قدر شخصيت‌هاي متنوع دارد كه به هر كدام دوسه جمله بيش تر نمي رسد. اين بود كه اين گفت وگو طولاني شد و اگر وقت و جاي بيش تري داشتيم هنوز هم مي شد ادامه‌اش داد. آدم دلدادگي و حافظه عجيب خسرو شكيبايي و مهرباني و لطفش را كه مي بيند، مي گويد حالا حالاها مي شود ادامه داد و پرسيد؛ درباره همه چيزهاي وسواس‌گونه و جزئياتي كه اگر هامون‌باز نباشي، از شنيدنش خنده‌ات مي‌گيرد.
در آخرين روزهاي آماده شدن اين مجموعه با شكيبايي تماس گرفتم براي انجام اين گفت وگو و توضيح دادم كه وقت زيادي نداريم و بايد درباره هامون با شما حرف بزنيم و كلك اين پرونده را بكنيم. خيلي طول نكشيد كه شكيبايي، با آن صدايي كه خود خود حميد هامون بود،جواب داد: پس يعني قراره ما بيايم كه كلكمون رو بكنين! حالا كجا بايد بيايم؟!

 


- گفت وگو با يك بازيگر درباره نكات مختلف و جزئيات نقشي كه پانزده سال از اجرايش گذشته، چندان كار متعارفي نيست. ويژگي هاي خاص نقش حميد هامون، جايگاه فيلم در تاريخ سينماي ايران و همين‌طور برگزيده شدنش به‌عنوان بهترين شخصيت تاريخ سينماي ايران توجيه مناسبي براي اين كار است. اول از همين‌جا شروع كنيم تا ببينيم چه‌قدر مي شود به اين ريزه‌كاري‌ها نزديك شد و درباره‌شان حرف زد.
+ اول اجازه بدهيد كه يك سلام اساسي به خوانندگان مجله عرض كنم و مراتبي عرض كنم كه تشكيل شده از ادب و ارادت من نسبت به مردم مملكتم و سپس همه كساني كه به هر شكلي درگير كار نمايش هستند. در مورد حرف شما دلم مي خواهد متواضعانه بگويم كه نقش بعد از پانزده سال هنوز تر و تازگي خودش را دارد و اتفاق اين‌چنيني ديگر حداقل براي من در اين سينما نيفتاده است. چيزي كه گفتنش در همين ابتداي صحبت لازم است، اشاره به نقش گروه و عوامل توليد خوب در موفقيت اين نقش و شخصيت است. هامون يكي از ثمرات انتخاب‌هاي درست و خوب عوامل فني و همه كساني است كه سر اين كار بودند و كمك كردند تا انديشه و ايده‌هاي كارگردان فيلم درست تصوير شود. اجازه بدهيد با يك خاطره جالب شروع كنيم؛ آبدارچي گروه توليد هامون كار خودش را خيلي حرفه‌اي و درست انجام مي داد و خلاصه اين‌كاره بود. يك روز قرار شد در صحنه‌اي كه من وارد اداره مي شوم، همين آبدارچي گروه برايم چايي بياورد. صحنه را گرفتيم، اما بعد معلوم شد نماها خراب شده و بايد صحنه را دوباره فيلمبرداري كنيم. اين‌جا بود كه اين آبدارچي مرا كشيد كنار و با لهجه تركي شيريني گفت مي دانيد من اين‌جا بايد به جاي سلام چه بگويم؟ بايد بگويم شب جمعه اين هفته عروسي من است و خوشحال مي شوم اگر تشريف بياوريد. بعد شما مي‌گوييد ا، مي خواي ازدواج كني؟ان‌شاالله خوشبخت بشي. بعد وقتي از در رفتم بيرون بايد برگردي و بگويي تو هم بدبخت شدي رفت. من راستش يه‌جورايي فيوز پرانده بودم و فكر مي كردم چه‌طور يك آبدارچي كه كارش اصلا چيز ديگري است، اين‌طور روح فيلم و شخصيت‌ها را تشخيص داده است. ظهر آن روز مشغول خوردن چلوكباب سنتي سينما بوديم كه مهرجويي گفت چرا غذا نمي‌خوري؟ ماجرا را كه برايش تعريف كردم ، خيلي خونسرد گفت غذات رو بخور؛ تيم‌ورك يعني همين!

- در رابطه با همين موضوع بايد گفت كه انتخاب درست بازيگرهاي مقابل و بده بستان اين‌ها براي به بار نشستن آن ريتم پينگ پنگي ديالوگ ‌ها خيلي در جذابيت و ضرباهنگ نهايي تك تك صحنه‌ها و كليت فيلم موثر بوده است. در اين باره هم كمي از فضاي پشت‌صحنه و بازيگرهاي ديگر فيلم بگوييد.
+ باز هم بايد از يك خاطره شروع كنم؛ سال 1352 يا 53 آقاي انتظامي بزرگ نمايش بازرس گوگول را كارگرداني مي‌كردند و اغلب بازيگرهاي بزرگ تئاتر آن دوره در اين كار بازي داشتند. من هم در آن نمايش رل خيلي كوچكي داشتم و با اين كه نقش كوتاهي بود، هميشه صبح‌ها قبل از رفتن به اداره تمرينش مي كردم و همين باعث مي شد دير سر كار برسم. اين تاخيرها خيلي به آقاي انتظامي برخورد، تا اين‌كه يك روز من را كنار كشيد و گفت اگر اين روال را ادامه بدهي كار را ازت مي گيرم و نمي گذارم جاهاي ديگر و حتي در سينما به تو نقش بدهند. خيلي ترسيدم و سرم پايين بود، چون فهميدم اين آدم از من رو برگردانده است. سال‌ها بعد موقع هامون هركس به من مي رسيد مي‌گفت مي‌خواهي با انتظامي كار كني؟ دخلت آمده، مگر او به كسي اجازه كاركردن مي دهد؟ اصلا از اين حرف‌ها نترسيدم، چون مي دانستم انتظامي با من اين كار را نمي‌كند و در كار بسيار آدم شريفي است. اصلا خود ايشان يادم داده بود كه اگر نقش تو در بيايد، كار من هم ديده مي شود.

- اتفاقا صحنه‌هاي دونفره شما و انتظامي از جذاب‌ترين بخش‌هاي فيلم است.
+ البته همين ابتدا درباره هامون بايد بگويم كه بخش عمده‌اي از توفيق بازيگران اين فيلم به حضور كارگرداني مثل داريوش مهرجويي برمي‌گردد. مثلا فرض كنيد در همان صحنه دونفره در آن آپارتمان خالي، ما فيلمنامه‌اي داشتيم كه شامل سه خط توضيح و ديالوگ‌هاي كلي بود. در تمرين و بده بستان‌هاي بازيگر و كارگردان چيزهايي به اين صحنه اضافه مي شد و اصوات و آواهايي وارد كار مي شد كه اگر كارگرداني اجازه مطرح شدنش را ندهد، كار بي ربطي مي شود. رابطه عالي بين ما دو بازيگر و كارگردان كمك مي‌كرد تا اتفاق‌هايي كه بهش فكر كرده بودم يا در لحظه به ذهنم مي رسيد امكان اجرا پيدا كند. اين را مي‌خواهم براي همه آن دوستاني بگويم كه در ارتباط درست بين من و انتظامي ترديد كردند و گفتند ايشان به تو اجازه جلوه‌كردن نمي دهد. در صحنه‌ دادگاه فيلم پلاني هست كه حتما به يادش داريد و من دارم فرياد مي زنم كه...

- ... اين زن، اين زن سهم منه، حق منه، عشق منه. من طلاق نمي دم.
+ درست همين‌جا يكي از كارمندهاي دادگستري مي‌ايد جلوي من را بگيرد. موقعي كه اين فرد مي خواست بيايد جلو، انتظامي دستش را كشيد و مانعش شد تا من بتوانم كارم را كامل تر اجرا كنم. اين نما توي فيلم هم هست، آن‌هم در شرايطي كه شخصيت دبيري آمده تا نفس هامون را بگيرد. بعد هم بدون اين كه اصلا بداند من مي بينم يا مي فهمم، بيرون اتاق با خشم و گلايه مي گفت چرا آدم‌هاي پشت‌صحنه نمي گذارند بازيگر درست كارش را انجام بدهد. اين از آن لحظه‌هايي است كه ديدگاه آدم را ترميم مي كند و اتو مي كشد.

- مي‌خواهم فلاش بكي بزنيم به اجراي آن نمايش خانم هايده حائري كه باعث شد مهرجويي شما را ببيند و براي اين نقش انتخاب شويد. گويا دئر آن نقش گريم متفاوتي هم داشته‌ايد و صورتتان سفيد بوده. در اين مورد چيزي خاطرتان هست؟
+ اين اجرا در واقع يك تئاتر خياباني بود كه در فضاي ناشناخته طبقه بالاي تئاتر شهر و در شرايط خاصي آن را روي صحنه برديم. نمايش با فاصله‌گذاري‌هاي برشتي كار مي شد و ارتباطش با تماشاگر خيلي صميمي بود. تا آن‌جا كه من در صحنه‌اي از اين نمايش يكي را از بين تماشاگران دعوت مي كردم كه روي صحنه بيايد و مرا گريم كند. يادم مي‌ايد يك بار هم جسارت كردم و نصرت كريمي را از ميان جمعيت صدا كردم تا اين كار را انجام دهند. فردا شب دوباره ايشان آمدند و وقتي رسيديم به همان صحنه، با دست اشاره كردند كه من را صدا نكني‌ها! گرچه خودم هم اين جسارت را براي بار دوم تكرار نمي‌كردم. خلاصه يك شب آقاي مهرجويي و همسرشان آمدند براي تماشاي اين نمايش و حتي هنوز دقيق يادم مانده كه كجا نشسته بودند. كار كه تمام شد مهرجويي آمد پشت صحنه و مرا بغل كرد و بوسيد...

- يادتان هست آن‌موقع به مهرجويي چه جمله‌اي گفتيد؟
+ شايد با كمك شما يادم بيايد!

- انگار گفته بوديد كه آقا، ما رو فراموش كردين.
+ آها آها. آخرمهرجويي را از قبل مي شناختم و يك دوره جشن هنر شيراز هم با هم بوديم و خلاصه سلام و عليك اساسي داشتيم. مهرجويي گفت نمي دانستم كار بازيگري هم مي كني. بهش گفتم انگار ما رو يادتون رفته، يا يك همچين چيزي.

- به سينماي مهرجويي علاقه داشتيد و كارهايش را پي‌گيري مي كرديد؟
+ از زمان الماس33 . آن موقع دوبله كار مي‌كردم و وقتي اين فيلم را ديدم، با آن‌كه ظاهرا جزو همان اكشن‌هاي مرسوم بود، گفتم اين آدم فيلمساز متفاوتي است و با بقيه فرق دارد. بعد كه گاو اكران شد، با ديدنش اتفاق هايي در من افتاد. همه بزرگان تئاتر آن روزها اولين كار سينمايي شان گاو بود و با اين‌كه همه استاد فن بودند، خودشان را سپرده بودند دست فيلمساز جواني كه تازه از فرنگ آمده است. اين را بارها گفته‌ام، اما دوست دارم تكرار و تاكيد كنم كه در يك مصاحبه‌اي جمله‌اي از مهرجويي خواندم كه خيلي درست بود؛ گفته بود براي اين كه وارد سينما بشوم، چند سال فلسفه خواندم تا اول معنايش را بفهمم، چون تكنيكش را ظرف چند ماه مي شود ياد گرفت. آدم‌هايي از اين دست هستند كه معنا و عمق به سينما مي اورند. هنوز هم هر بار مهرجويي براي احوال پرسي به من تلفن مي كند، توي دلم مي گويم « آخ جون، مدرسه!»

- هامون فيلمنامه نامتعارفي دارد كه تا آن روز هنوز در سينماي ايران تجربه نشده بود؛ چه به لحاظ موضوع و شخصيت پردازي، و چه از نظر شيوه روايت و فلاش بك‌هاي متعدد و اجراي الگوي جريان سيال ذهن در سينماي كم‌تجربه پس از انقلاب. وقتي اولين بار فيلمنامه هامون را خوانديد به چه فكري افتاديد و احساس اوليه تان چه بود؟
+ بعد از ماجراي آن شب مهرجويي مرا دعوت كرد خانه‌اش ، از من چندتاعكس گرفت و فيلمنامه را داد كه بخوانم. البته هنوز فيلمنامه كاملي وجود نداشت و ديالوگ نويسي هم نشده بود؛ در اين حد كه مثلا هامون مي رود فلان جا و درباره اين موضوف با فلاني حزف مي زند. آن موقع جسته‌گريخته شنيده بودم كه اين فيلمنامه را مهرجويي به خيلي‌ها نشان داده و كسي جرات نكرده تهيه‌كنندگي اش را برعهده بگيرد
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:49  توسط پیمان  | 

منبع" خبرگزاری مهر "
پیکر مرحوم خسرو شکیبایی صبح امروز با حضور اقشار مختلف مردم و هنرمندان سینما از مقابل تالار وحدت تشییع شد.

عکس/ سجاد صفری

 

عکس/ سجاد صفری

منبع" خبرگزاری مهر "
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:16  توسط پیمان  | 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما

رضا كيانيان در نامه‌اي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته است: هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت.

اين بازيگر سينما و تئاتر ايران در پي درگذشت خسرو شكيبايي در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار»

رضا كيانيان

برگرفته از: http://www.isna.ir
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:57  توسط پیمان  | 

مینو صابری
خسروشکیبایی بازیگر توانمند سینما تاتر و تلویزیون صبح روز جمعه در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

جمع کثیری از هنرمندان و مردم با شنیدن این خبر در بیمارستان پارسیان حضور پیدا کردند و پس از ساعتی به منزل خسروشکیبایی رفتند.

پویا شکیبایی فرزند خسروشکیبایی در باره‌ی درگذشت پدرش گفت:
«حال پدرم از دیروز بعد از ظهر بد شد و ساعت سه بامداد اورژانس را خبر کردیم و بلافاصله به بیمارستان پارسیان منتقل شد. به دلیل مشکل تنفسی که داشت باید ابتدا در بخش اورژانس بیمارستان اقدامات اولیه انجام می‌شد، سپس در ساعت حدود پنج به بخش آی سی یو منتقل شد و در ساعت نه صبح به دلیل ایست قلبی درگذشت.»


پویا شکیبایی، عکس از مینو صابری/زمانه

همسر خسروشکیبایی به دلیل تالمات روحی قادر به صحبت کردن نبود و آرام اشک می‌ریخت.

به گفته پویا شکیبایی، مراسم تشیع پیکر خسرو شکیبایی ساعت نه صبح یکشنبه از مقابل تالار وحدت آغاز خواهد شد.

▪ ▪ ▪

در مجلسی که در خانه‌ی خسرو شکیبایی برپا بود از برخی هنرمندان سوال کردم:
خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟


عکس از مینو صابری/زمانه

داوود رشیدی بازیگر سینما و تاتر و تلویزیون با چشمان اشکبار گفت:
«یک دوست، یک هنرمند بزرگ، یک شاعر بزرگ، یک صدای فراموش نشدنی و یک شخصیت بزرگ.»

امین تارخ بازیگر تاتر و سینما و تلویزیون که سخنگوی خانه‌ی سینما هم هست، سعی داشت احساساتش را کنترل کند و به ساماندهی کارهای مجلس بپردازد در پاسخ به این سوال گفت:
«به نظر من آقای شکیبایی یکی از خوشبوترین گل‌های گلستان عرصه‌ی بازیگری سینمای ایران بود. فقدان وجودش ضربه‌ی مهلکی‌ست به سینمای ایران.

شصت و چهار سال عمر از خدا گرفت اما اگر شصت و چهار سال دیگر عمر می‌گرفت این بهترین هدیه بود که به ملت داده می‌شد و مطمئنا ما را با آثار ماندگارتر و فراموش نشدنی‌تری روبرو می‌کرد.

حسرت من این است که تازه الآن وقت‌ آن بود که خسرو شکوفاتر شود، تازه وقت آن بود که از حضورش غیر از بازیگری استفاده های دگرگونه‌ای بشود در عرصه‌ی آموزش و انتقال تجربیاتش و... به هر حال متاسفم.»

حسن پورشیرازی بازیگر تاتر،سینما و تلویزیون در حالی که نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد گفت:
«خسرو از نظر اخلاق، از نظر بازیگری، گل سرسبد سینمای ایران بود و نبودش جای تاسف و دریغ دارد، چون مانند خسروشکیبایی کم داریم درتئاتر و سینما. خسرو از نظر معرفت دوستی...نمی‌دانم چه بگویم...متاسفم!»


عکس از بابک برزویه، خبرگزاری فارس

شما خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟

برگرفته از: http://radiozamaaneh.com
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:46  توسط پیمان  | 


 
 
خسرو شکیبایی
شکیبایی نقشهای متنوعی را در تئاتر، سینما و تلویزیون ایفا کرد
خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس تئاتر، سینما و تلویزیون در ایران در اثر عارضه قلبی درگذشت.

بامداد روز جمعه، 18 ژوئیه (28 تیر)، گزارش شد که خسرو شکیبایی در سن شصت و چهار سالگی بر اثر سکته قلبی در بیمارستان پارسیان تهران از دنیا رفت.

بر اساس آخرین خبرها، او چندی پیش به علت بیماری قند در بیمارستان بستری شده بود.

شکیبایی با تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا وارد عرصه هنر شد و سال ها در زمینه تئاتر فعالیت می کرد تا این که مسعود کیمیایی در سال ۱۳۶۱ با انتخاب او برای نقشی کوتاه در فیلم خط قرمز او را به دنیای سینما کشاند

شکیبایی پس از خط قرمز در فیلم های دیگری چون رابطه یا دزد و نویسنده ظاهر شد اما علی رغم بازی خوبش چندان دیده نشد تا این که داریوش مهرجویی او را برای ایفای نقش اول در فیلم هامون انتخاب کرد.

هامون نقطه عطف زندگی حرفه ای خسرو شکیبایی محسوب می شود. او با بازی در نقش حمید هامون یکی از ماندگارترین نقش های تاریخ سینمای ایران را رقم زد. نقشی که بعدها نیز او را در قالب های مختلف تکرار کرد و نتوانست از آن جدا شود.

فهرست فیلم های خسرو شکیبایی پس از هامون فهرست بلندی است که در میان آن ها کیمیا ساخته احمدرضا درویش و کاغذ بی خط با کارگردانی ناصر تقوایی آثاری هستند که شکیبایی در آنها هنرمندانه ایفای نقش کرد و قدرت بازیگری اش را به رخ کشید.

او چندی پیش نیز با بازی در اتوبوس شب ، آخرین ساخته کیومرث پوراحمد دوباره توانست مخاطبان سینما را شیفته بازی خود کند.

این بازیگر دو بار توانست سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را به خاطر فیلم های هامون و کیمیا به خانه ببرد و همچنین سه بار نامزد سیمرغ بلورین برای فیلم های یکبار برای همیشه ، سایه به سایه و کاغذ بی خط شد.

علاوه بر سینما شکیبایی در تلویزیون نیز نقش های ماندگاری را ایفا کرد.

از جمله سریال هایی که شکیبایی در آن به ایفای نقش پرداخت می توان به مدرس، ‌کوچک جنگلی، تهران ۵۳، روزی روزگاری و خانه‌ی سبز اشاره کرد.

پنجه‌ی عدالت، زیر گذر لوطی صالح، تراژدی کسری، هنگامه‌ی شیرین وصال، بلیت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صیادان، با خشم به یاد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ی پسران من، شب بیست و یکم و بیا تا گل برافشانیم نیز از جمله نمایش هایی هستند که شکیبایی در آنها حضور داشت.

او همچنین مجموعه ای از اشعار شاعران معاصر ایران همچون علی صالحی، سهراب سپهری و عبدالرضا ملکیان را دکلمه کرده بود که منتشر شده است.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:6  توسط پیمان  | 

همدم نوجواني و جواني ام. افتخار دوران. حال كه نيستي برايت مديحه سرايي مي كنم. حتي در ايران هم نيستم تا در مراسم خاكسپاري ات شركت كنم. همانند خاكسپاري شاملوي بزرگ.
چه زود ... چه ناگهاني ... چه دردناك.
بارالها ... در اين شهر مقدس مكه شايد صدايم رساتر باشد. از تو ميخواهم كه اين هنرمند بزرگ، خسرو شكيبايي، مرد نيك سيرت و خوش سرشت را با خوبان و نيكان خويش محشور سازي و درهاي رحمت و مغفرت خويش را بر روي او باز كني.
براي تسكين درد خود و رحمت براي تو فاتحه اي ميفرستم.
خدانگهدارت بيش از پيش...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:4  توسط پیمان  |